ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
298
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) نمىگمارى ؟ گفت : هرطور كه رفتار كنم راه براى من روشن شده است . شهاب بن عباد عبدى از ابراهيم بن حميد ، از ابن ابى خالد ، از جبير بن محمد بن مطعم نقل مىكند كه مىگفته است به من خبر رسيده كه عمر به على ( ع ) گفته است اگر عهدهدار كار مسلمانان شدى فرزندان خاندان عبد المطلب را بر گردن مردم سوار نكنى ، و به عثمان گفته است اگر عهدهدار كار مسلمانان شدى خاندان ابو معيط را بر گردن مردم سوار نكنى . يعقوب بن ابراهيم بن سعد زهرى از پدرش ، از صالح بن كيسان ، از ابن شهاب نقل مىكند از قول سالم از عبد الله بن عمر نقل مىكرده است كه اندكى پيش از آمدن عبد الرحمن بن عوف و على ( ع ) و عثمان و زبير و سعد بن ابى وقاص گروهى نزد عمر آمدند . عمر به ايشان نگريست و گفت : در مورد كار مردم شما را در نظر داشتم و گمان نمىكنم مردم گرفتار اختلاف نظر شوند ، مگر شما گرفتار آن كار شويد و اگر اختلافى پيش بيايد شما سبب آن خواهيد بود و در هر صورت تعيين خليفه بر عهدهء اين شش تن يعنى عبد الرحمن بن عوف و عثمان و على و زبير و طلحه و سعد بن ابى وقاص خواهد بود ، در آن هنگام طلحه حضور نداشت و در مزارع خود در منطقهء سراة بود . عمر گفت : خيال مىكنم يكى از شما سه تن عبد الرحمن يا عثمان يا على خليفه شويد ، اى عبد الرحمن اگر تو عهدهدار كار مردم شدى خويشاوندان خود را بر گردن مردم سوار مكن و اى عثمان اگر تو خليفه شدى افراد خاندان ابو معيط را بر گردن مردم سوار مكن و تو اى على اگر عهدهدار كار شدى بنى هشام را بر گردن مردم سوار مكن ، سپس خطاب به آنان گفت : برخيزيد و مشورت كنيد و يكى از خودتان را به اميرى برگزينيد . عبد الله بن عمر مىگويد : برخاستند و به مشورت نشستند و عثمان يك يا دو بار مرا خواست كه در جلسهء ايشان شركت كنم و به خدا سوگند دوست نمىداشتم شركت كنم براى اينكه مىدانستم موضوع همان طورى است كه پدرم گفته بود و به خدا سوگند غالبا آنچه پدرم بر زبان مىآورد درست بود و چون عثمان باز هم اصرار كرد گفتم : مگر حاضر نيستيد بينديشيد ، آيا مىخواهيد در حالى كه هنوز امير مؤمنان زنده است كسى را به خلافت برگزينيد ؟ و گويى با اين سخن عمر را از خواب بيدار كردم و گفت : صبر كنيد اگر من مردم سه روز صهيب بر مردم نماز گزارد در آن مدت شما تصميم بگيريد و هر كس بدون مشورت اين مسلمانان خواست بر شما اميرى كند گردنش را بزنيد . ابن شهاب مىگويد ، سالم مىگفت به عبد الله بن عمر گفتم : آيا عمر پيش از آنكه با على ( ع ) سخنى بگويد با عبد الرحمن سخن گفت ؟ گفت : آرى به خدا سوگند .